... تميز كردن خونه براي پذيرايي از مهمون كوچولو ...
امروز روز آخریه كه من و بابا محسن چشم انتظار دیدن روی ماهتیم.روز اخري كه خونه زندگيمون دو نفري بود
به نام خالق مهرباني
- تميز كردن خونه براي پذيرايي از مهمون كوچولو 13/08/1390
امروز روز آخريه كه من و بابا محسن روز شماري مي كنيم، روز اخريه كه خونه زندگيمون دو نفريه. آخه قرار بود فردا يه مهمون كوچولو به جمعمون اضافه بشه، كه اگه خدا بخواد واسه هميشه كنارمون بمونه و خودش بشه صاحب خونه...
واسه استقبال از پسري تصميم گرفتيم تمام خونه رو تميز كنيم . جمعه بود و بابا محسن از صبح خونه بود واسه همين از صبح حسابي مشغول تميز كردن خونه شديم ، البته من كار زيادي ازم بر نميومد و بابايي همه زحمتها رو كشيد...تا آخر شب انجام كارهامون طول كشيد،بابايي خيلي خسته شده بود اما از قيافش پيدا بود كه اين خستگي براش شيرين و لذت بخش و دوست داشتنيه...
همه جا حسابي تميز شده بود و مرتب.
بعد از مرتب كردن خونه ، به همراه بابايي رفتيم " شازده حسين" تا هم ارامش بگيريم و هم همونجا از خدا بخوايم تا ني ني مون سالم بدنيا بياد.وقتي اونجا رسيدم يه ني ني خوشكل بغل مامانش بود ، ناخودآگاه بغض گلو مو گرفت و همونجا از خدا خواستم تا پسر من هم همين طور سالم و سر حال بدنيا بياد.
قبل از رفتن به خونه هم يه سري به مادر روحي زدم كه به خاطر نگراني براي من حسابي بد اخلاق شده بود و عصباني.بابا احمد كه ديگه نگو .از قيافش استرس مي باريد.يه تلنگر كافي بود تا اشكش در بياد .من كه اصلاْ معني اين كارشونو نمي فهميدم ، اما با خودم مي گفتم يه روز مونده تا حس اين پدر و مادر و درك كنم و بفهممشون...
از بچگي عادت داشتم شبي كه فرداش قرار يه اتفاق مهم واسم بيفته خوابم نبره(مثلا ْ شبي كه قرار بود فرداش آزمون كنكور بدم يا حتي شبي كه قرار بود فرداش برم مسافرت)، فكر ميكردم امشب هم تا صبح پلك رو هم نزارم و فردا خيلي خسته به استفبال فندقي برم اما در كمال تعجب همين دراز كشيدم خوابم برد بدون هيچ سختي يا فكر منفي و صبح هم به زور بيدار شدم ،بدون هيچ نگراني و اضطرابي ... و فقط واسه ديدن عزيز دلم لحظه شماري مي كردم ...



... تميز كردن خونه براي پذيرايي از مهمون كوچولو ...
